تبليغاتX
عطش
ابوتراب...
زمین سرسبزچون خلد برین است

زمان شاداست وشادی آفرین است

مراسرمست کن ساقی به جامی

که میلاد امیرالمؤمنين(ع) است

                                  

|+|
نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 22:40
الهی...
الهی ٬ این سوز ما امروز درد آمیز است
نه طاقت به سر بردن نه جای گریز است
این چه تیغ است که چنین تیز است ؟
الهی ٬ درد می دانم و دارو نمی دانم
الهی ٬ تو شفا ساز که از این معلولان شفایی یابد
تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشاید
به سامان آر که سخت بی سامانیم / جمع دار که بس پریشانیم
دانایی ده که از راه نیفتیم / بینای ده که در چاه نیفتیم
نگاه دار تا پریشان نشویم / به راه دار تا پشیمان نشویم
بیاموز تا راه از چاه بدانیم / برافروز تا در تاریکی نمانیم
همه را از خود رهایی ده / همه را با خود آشنایی ده
همه را از مکر اهرمن نگاه دار / همه را از فتنه ی نفس آگاه ساز
از نفس بدم رهایی ده یارب / از قید خودم رهایی ده یارب
بیگانه زآشنا و خویشم گردان / یعنی به خود آشنایی ده یارب
یارب زشراب عشق سرمستم کن
و از عشق خودت نیست کن و هستم کن
و از هرچه به جز عشق تهی دستم کن
یک باره به بند عشق پابستم کن
الهی ٬ آن که تو را دشمنی آموخت سوخت !
آن کس که جوهر حیات شناخت لب دوخت !
آن که دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت !
دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کین !
جان از دوستی جان گیرد و کینه با کین
دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزیم
و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه دل پر مهر را بگشایم

                         

|+|
نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 16:28
فاطميه
 

نام زهراعقده از دل مي برد

كشتي دل را به ساحل مي برد

كوثر وطوباي پيغمبر تويي

آفتاب خانه حيدر تويي

هركه توصيف تو عنوان مي كند

بي گمان تفسير قران مي كند

 

 

|+|
نوشته شده توسط ساقی در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 21:52
بسم رب العباس

عبدالمطلب هنگامی که ذی یزین به پادشاهی رسید پرده دار مکه بود و برای تبریک

به یمین رفت . سیف گفت شنیده ام پسری از قریش به پیامبری می رسد.

عبدالمطلب گفت:او نبیره ی من محمد است و شش سال دارد.

پس برای محمد هدایایی از اسب و شتر و جامه فرستادند.

عقاب اسبی بود که نسبش به آذر یخ جنوب می رسید و نذیر نداشت.

پیامبر ۲۵ اسب داشت که تنها سه تای آنها بعد از ایشان زنده ماندند .

علی در صفین سوار بر عقاب شد. هنگامی که عقاب را به پیامبر دادند ۵ سال داشت.

عقاب ۵۷ سال نزد پیامبر بود و سی سال نزد امام علی (ع) - دو سال نزد حسن (ع) و

ده سال نزد حسین (ع) و ۱۱۲ ساله بود که در واقعه ی عاشورا به اباالفضل (ع)  رسید.

 

*********************************

             از باده ی  انتظار  سرمست  شدی

                                                     در نیست ترین ورطه ی دل هست شدی

             از   پای  نیفتادی  و  با  دست  خدا

                                                    خوش رقص ترین  ساقی بی دست شدی

|+|
نوشته شده توسط ساقی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:18
قافله

هردم به گوشم مي رسدآواي زنگ قافله

اين قافله تا كربلاديگر ندارد فاصله

يك زن ميان محملي اندرغم و تاب وتب است

اين زن صدايش آشناست

اي واي من اين زينب است

                                                                                  

|+|
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 20:31

شه سريرولايت

گرفت عهد ز اشيا،دوروزرب قدير               يكي به روزالست ويكي بروزغدير

گرفت عهدزذرات برخدايي خويش              نخست روز،دوم روزبرخلافت مير

شه سريرولايت علي(ع)عمراني                كه ازفزوني نتوان فضايلش تقرير

نخست روز،الست بربكم فرمود:              بدون واسطه ي بعثت رسول و سفير

ولي بروزدوم يافت دين حق تكميل                  بنص آيه ي اكمال و بينات كثير

 

حضرت صادق(ع)فرمود:ماحقوق مردم رابه شهادت دوشاهدميدهيم.ولكن

حق اميرالمؤمنين(ع)به شهادت ده هزارنفريعني حاضرين درروزغديرداده نشد.

|+|
نوشته شده توسط ساقی در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 23:11

حضرت عباس (ع) بر سر مزار زهرا(س)

((پدر!پدر!عباس نیست؟))

علی (ع) از جا برخاست.فاطمه شوریده حال,به حضرت امام حسن مجتبی(ع) خیره شد. مروارید اشک ,دانه دانه از صدف چشمانش بر چهره اش فرو غلتید.قامتش بی اختیار تا شد و در همان جا روی زمین نشسته و سر ش را پایین انداخت. تمام کوچه های شهر مدینه را زیر پا گذاشتند. از حضرت عباس(ع) خبری نبود جوانان بنی هاشم-دختر و پسر-هریک چراغی در دست همه جا را جستجو کردند بی فایده بود. هیچ کس نمی دانست این نوجوان ده ساله کجا رفته است. اوضاع مدینه نگران کننده بود, آشوبگران در جای جای شهر دیده می شدند, و سربازان خلیفه, هر حرکتی را زیر نظر داشتند. خبر رسیده بود که سپاه معاویه برای یاری عثمان و نجاتش از دست مخالفان مسلح و خشمگین اش به زودی به شهر خواهند رسید.

شب بود وغریبی خاندان علی(ع), هیچ کس نمی دانست فاطمه کلابیه (ام البنین (س)) چه می کشد, دو فرزند داشت:عباس وجعفر و مدتها بود که او را فاطمه نمی خواندند و نام زیبای مادر پسران (ام البنین) را برای خویش برگزیده بود.علی(ع )  در حیاط ایستاده بود و به ماه می نگریست و آسمان پر ستاره :فاطمه (س) فرزندم عباس را دریاب. علی(ع) برگشت. گفته بود که کسی ام البنین را فاطمه نخواند. کسی در آنجا دیده نمی شد. صدای آشنا و دلنشین دوباره بر جانش نشست. علی(ع) امام حسین(ع) را صدا کرد.                                      حسین جان حسین جان آماده باش که برویم برادرت عباس را بیابیم.                             امام حسین(ع) گفت:چشم پدر جان من حاضرم.

علی (ع) کیسه پر از نان و خرما را بر دوش گرفت. به سرعت از کوچه پس کوچه های مدینه گذشتند. قبرستان بقیع  در سکوتی دهشتناک در برابرشان قرار گرفته بود. باد زخمی لنگ لنگان می توفید و بر سر و روی آنها شلاق وارد فرود می آورد.

علی و حسین(ع) آهسته آهسته, خود را نزدیک مزار غریب رساندند. نوجوانی آشفته با موهای خاک آلود بر سر مزار به خواب رفته بود. علی(ع) بی اختیار نشست و امام حسین(ع) نیز، هر دو می گریستند یکی برای همسر و محبوب, دیگری برای مادر. صبح حضرت عباس (ع) چشمانش را گشود. پدر وبرادر را در برابر خود دید سلام کرد. علی(ع) دست نوازش را بر سر عباس(ع) کشید وگفت:                                                            ((چرا نگفتی به بقیع می آیی؟همه در خانه نگران توهستند)).                                آخر من می خواستم قبر فاطمه زهرا(س) را زیار ت کنم. من دیدم که بعضی از شبها شما و حسن وحسین و زینب و ام کلثوم و عمویم عقیل(ع) به اینجا می آیید. چند بار خواستم که از شما اجازه بگیرم, گفتم شاید چون...چون پسر زهرا...!؟

و دیگر نتوانست چیزی بگوید وبه سخنی گریست. علی(ع) او را در آغوش گرفت. صدایی دلنشین, در گوش زمان پیچید.

           ((علی جان!فرزندم عباس را به تو می سپارم!))

از فرصتی برای عشق داستان حضرت زندگی حضرت عباس(ع) ,ص35 اثر حسن جلالی عزیزیان.

|+|
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 22:11
الهی ........

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم

|+|
نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 8:18
محراب خونین

                      شمع محراب

اي رهبر مهربان معصوم      اي دشمن ظلم و يار مظلوم

از همرهي تو پا كشيدند        با چشم خرد تورا نديدند          

درد دل خود به دل نهفتي       گاهي دل شب به چاه گفتي

درنيمه شبان چوشمع محراب    بودي به ميان آتش و آب

زانها كه دل تورا شكستند       در دورۀ ما هنوز هستند

زان خون كه زفرق نازنينت    ميريخت به چهره و جبينت

يك قطره به چهرۀ شفق ريخت   جوشيدوچه شورشي برانگيخت

تاحشرزندهميشه فرياد           كاي مردم رادمردآزاد

                   من خون شهيد بي گناهم

                  بربيكسي علي(ع) گواهم

                  

|+|
نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 0:5
ميلاد كريم اهل بيت (ع) مبارك
                                          

نیمۀ ماه و دلم در پي قرص قمر است

چشم اميد من امشب به دعاي سحر است

مژده دادند ملائك كه حسن (ع) مي آيد

فاطمه (س) منتظر جلوۀ روي پسر است

|+|
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 23:18