تبليغاتX
عطش

مي نويسم غشق را با اشك و خون

در ميان لاله هاي واژگون

كاروان اشك و محملهاي آه

در ميان لاله ها مي جست راه

كاروان را طا قت اين راه نيست

از دل زينب كسي آگاه نيست

دستها در جستجوي پيكرند

خيمه ها در آتش خاكسترند

بالها را طا قت پرواز نيست

ديگر اين چا ووش را آغاز نيست

هم غروب و هم غريب هم غبار

هم نگا ه ذوالجناح بي سوار

نيزه ها دارند بالا مي روند

ضخمها را سمت بالا مي برند

چون علمدار شهادت سا قي است

اين حما سه تا هميشه با قي است...

|+|
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 0:35