تبليغاتX
عطش
الهی ........

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم

|+|
نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 8:18
محراب خونین

                      شمع محراب

اي رهبر مهربان معصوم      اي دشمن ظلم و يار مظلوم

از همرهي تو پا كشيدند        با چشم خرد تورا نديدند          

درد دل خود به دل نهفتي       گاهي دل شب به چاه گفتي

درنيمه شبان چوشمع محراب    بودي به ميان آتش و آب

زانها كه دل تورا شكستند       در دورۀ ما هنوز هستند

زان خون كه زفرق نازنينت    ميريخت به چهره و جبينت

يك قطره به چهرۀ شفق ريخت   جوشيدوچه شورشي برانگيخت

تاحشرزندهميشه فرياد           كاي مردم رادمردآزاد

                   من خون شهيد بي گناهم

                  بربيكسي علي(ع) گواهم

                  

|+|
نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 0:5
ميلاد كريم اهل بيت (ع) مبارك
                                          

نیمۀ ماه و دلم در پي قرص قمر است

چشم اميد من امشب به دعاي سحر است

مژده دادند ملائك كه حسن (ع) مي آيد

فاطمه (س) منتظر جلوۀ روي پسر است

|+|
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 23:18