تبليغاتX
عطش
الهی...
الهی ٬ این سوز ما امروز درد آمیز است
نه طاقت به سر بردن نه جای گریز است
این چه تیغ است که چنین تیز است ؟
الهی ٬ درد می دانم و دارو نمی دانم
الهی ٬ تو شفا ساز که از این معلولان شفایی یابد
تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشاید
به سامان آر که سخت بی سامانیم / جمع دار که بس پریشانیم
دانایی ده که از راه نیفتیم / بینای ده که در چاه نیفتیم
نگاه دار تا پریشان نشویم / به راه دار تا پشیمان نشویم
بیاموز تا راه از چاه بدانیم / برافروز تا در تاریکی نمانیم
همه را از خود رهایی ده / همه را با خود آشنایی ده
همه را از مکر اهرمن نگاه دار / همه را از فتنه ی نفس آگاه ساز
از نفس بدم رهایی ده یارب / از قید خودم رهایی ده یارب
بیگانه زآشنا و خویشم گردان / یعنی به خود آشنایی ده یارب
یارب زشراب عشق سرمستم کن
و از عشق خودت نیست کن و هستم کن
و از هرچه به جز عشق تهی دستم کن
یک باره به بند عشق پابستم کن
الهی ٬ آن که تو را دشمنی آموخت سوخت !
آن کس که جوهر حیات شناخت لب دوخت !
آن که دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت !
دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کین !
جان از دوستی جان گیرد و کینه با کین
دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزیم
و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه دل پر مهر را بگشایم

                         

|+|
نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 16:28
فاطميه
 

نام زهراعقده از دل مي برد

كشتي دل را به ساحل مي برد

كوثر وطوباي پيغمبر تويي

آفتاب خانه حيدر تويي

هركه توصيف تو عنوان مي كند

بي گمان تفسير قران مي كند

 

 

|+|
نوشته شده توسط ساقی در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 21:52